سنگین مثل مسئولیت

 

بدون شک سنگین ترین چیز در دنیاست مسئولیت ، آنقدر سنگین که گاهی تحمل بار آن غیر قابل تحمل است ، چه مسئولیتی ؟ اصلا مسئولیت یعنی چه و چطور به وجود می آید ؟

این کلمه  یعنی مسئولیت زیاد به گوشمون خورده ، ولی به طور دقیق خیلی از ما آدم ها با معنا و مفهوم مسئولیت غریبه هستیم . مفهوم مسئولیت را به خوبی درک نکردیم و شاید خیلی اوقات وقتی این کلمه رو می شنویم چیزی مثل یک بار اضافه و یا وبال گردن و طوقی سنگین و دست و پا گیر که از وجود ما آویزان است برایمان تداعی میشود . شاید یکی از بزرگترین تفاوت های ما با سایر جوامع صنعتی و پیشرفته و بروز دنیا تفاوت دیدگاه های ما با آن ها در قبال معنا و مفهوم مسئولیت هست . بدون شک آن ها مفهوم مسئولیت رو به گونه ای که ما درک کردیم درک نکرده اند و فرای احساس ما نسبت به این موضوع نگاه می کنند که تاثیرات آن در جامع ما به وضوح مشخص است

ابتدایی که تصمیم به نگارش این نوشتار گرفتم صادقانه بگویم که من هم معنای دقیق لغوی این کلمه رو نمی دانستم و شروع به سرچ کردن در کتاب های لغت و اینترنت کردم و بهترین تعریفی که دیدم به این شرح بود :

مسئولیت به معنای ضمانت و تعهد است. مسئولیت چیزی با کسی بودن، یعنی به گردن او، در عهده او، در ضمان و پایبندی او بودن است. [۱] بنابر این هر گاه انسان متعهد به انجام کاری می‌شود در حقیقت مسئولیت انجام آن کار را پذیرفته است.

بنابراین هرگاه انسان متعهد به انجام کاری می شود در حقیقت مسئولیت انجام آن کار را پذیرفته است یا به نوعی می توان گفته که در قبال آن کار مسئول است

زمانی که متولد می شویم و پا به این دنیا می گذاریم ، تقریبا می توان گفت که هیچ مسئولیتی در قبال هیچ کس و هیچ کجا و هیچ چیز نداریم اما همانطور که رشد می کنیم و بزرگ و بزرگ تر می شویم مسئولیت های ما نیز یک به یک متولد می شوند ، پا به هر گروه ، دسته و یا جامعه ای می گذاریم مسئولیت های ما هم در قبال آنجا و افراد مرتبط با آن متولد می شوند و با پیشرفت ما در هر کدام از این حوضه ها این مسئولیت ها هم هستند که در قبال آن ها رشد می کنند ، بزرگ می شوند و سنگینو سنگین تر می شوند

اجازه بدهید مثالی بزنم ، زمانی که  اولین سال های عمرمان را سپری می کردیم  شاید بزرگترین مسئولیت ما یا آن چیزی که توقع آن از ما می رفت ، مسئولیت در قبال لباس هایمان و بالخص لباس های زیرمان بود و بعد کم کم همانطور که ما رشد می کنیم مسئولیت های ما هم رشد می کنند و رشد می کنند . مسئولیت در قبال درس ها و مشق هایمان در دوران مدرسه ، مسئولیت در قبال همبازی های دوران کودکیمان ، مسئولیت در قبال پدر و مادرمان ، مسولیت در قبال بچه های مدرسه و دوستانمان و مسئولیت در قبال خانواده ای که تشکیل می دهیم ، همسرمان و فرزندانمان و آینده آن ها و خودمان و همه و همه در حال شکل گیری هستند

تمامی ما انسان ها به نوعی تولید کننده هستیم . تولید کننده هر آن چیزی که فکرش را بکنید ، تولید کننده افکار ، عقاید ، کالا ، خدمات ، پول و ثروت و همه چیز و به موازات آن مسئولیت هایمان در قبال آن ها

شاید بتوان گفت که همه آن چیزی که در این دنیا داریم به نوعی محصول تولیدات ماست و همانطور که پیشرفت می کنیم و تولیدات و دارایی ها و اندوخته های ما افزایش پیدا می کنند در قبال آن ها هم مسولیت های ما هم افزایش پیدا می کند . مسئولیت ما در قبال کارکنان ، کارمندان و کارگران ما ، مسئولیت ما در قبال اثرات و تصمیمات ما در حوزه کسب و کارمان و در سطح کلان تر مسئولیت ما در قبال جامعه مان . بگذارید دوباره نگاهی به سطوح بالا بیاندازم و ببینم چیزی را از قلم ننداخته ام …..

بله درست است خانواده

اگر جامعه را یک خانواده بزرگ ببینیم در نهایت تشکیل شده است از میلیون ها خانواده کوچک که خانواده های من و شما هم قسمتی از آن هستند و هر مشکلی که جامعه مان را در سطح کلان تهدید کند  نشات گرفته از همین ارکان کوچک و خانواده ماست و بالعکس ، یعنی اگر هم مشکلی در جامعه در سطح کلان به وجود بیاید بی شک خانواده ما را هم تحت تاثیر قرار می دهد و می دانم که تا همینجا قضیه دیگر گفتنش کافیست و لزومی ندارد که از مشکلات جامعه از فقر از تنگدستی از بیماری از اعتیاد از طلاق از زنان بد سرپرست و خانواده های بی سرپرست از جرم و جنایت و بزهکاری بگویم

اما ارتباط خانواده و مسئولیت ارتباطی بسیار نزدیک ، تنگاتنگ و در هم تنیده ای است ، مسئولیت ما در قبال خانواده ای که خود ما دلیل تشکیل و به وجود آمدن نهاد و هسته آن هستیم ، خانواده ای که ما به وجود آورده ایم ، مسئولیت ما در قبال همسر و فرزندانمان

آیا هر کدام از ما تا به حال به فکر فرو رفته ایم و ابعاد و اجزا این مسئولیت به قول تعریف لغوی تعهدمان را در قبال عزیزانمان بررسی کرده ایم ، به این فکر کنیم که چه مسئولیت هایی در قبال همسر و پسر دلبند و یا دختر شیرینمان داریم یا آنقدر درگیر گرفتاری ها ، مشغله ها و یا فشردگی زندگی امروزی و ماشینی شده ایم که این چیز ها را فراموش کرده ایم و به آن فکر هم نمی کنیم

شاید خیلی از خوانندگان این مقاله در مقام پاسخ برآیند و بگویند خب هر کاری که ما از صبح تا شب و تمام مدت انجام می دهیم هم برای همین خانواده و همسر و فرزندانمان است

باید بگویم کاملا درست است حق هم با شماست اما من هم پرسشی از شما دارم ؟ اگر شما نباشید چی ؟ دوباره می گویم اگر شما نباشید چی ؟ بله درست شنیدید ، این صدای خود شماست که در ذهنتان تکرار می کند و پژواک تلخی دارد متاسفانه که می پرسد اگر من نباشم چی ؟

آیا نیازهای آن ها ، وابستگی آن ها و آینده آن ها که با وجود شما و توانایی های شما در هم پیچیده بود هم به پایان می رسد ؟ خیر به پایان نمی رسد

برای آن زمان آیا کاری از دستمان بر می آید ، آیا می توانیم با وجود این که در این دنیا نیستیم اما باز هم مسئولیتمان را در قبال آن ها را ادا کنیم ، نیازهای اولیه مادی ، مشکلات همسرمان در نبود ما و پیشرفت فرزندانمان و آینده ایده آلی که برای آن ها متصور هستیم

آیا تمام این ها باز هم با نبود ما محقق می شود ؟ آیا حاضرید از مسئولیت سنگین خودتان در قبال آن ها چشم پوشی کنید ؟

آیا هر کس می تواند زمان مرگش را پیش بینی کند و بر اساس آن برای آن روز و روزهای بعد از مرگش پیش بینی کند  ؟ آیا کسی می تواند لحضات و ساعت ها و روزهای بعد از مرگش را پیش بینی کند و بگوید خب فلان خانه و فلان حساب بانکی و فلان  ماشین و فلان چیز برای همسرم و فرزندانم می ماند و زندگیشان را تمام و کمال تامین می کند و دقیقا همان اتفاق ها هم بیافتد ؟

چه کاری می توان کرد ؟ آیا با وجود این که در این دنیا نیستیم کاری از دستمان بر می آید ؟

با کمال تاسف و تاثر باید بگویم خیر در آن زمان کاری از دست شما بر نمی آید اما از دست وکیلتان چرا ، وکیلی که زمانی که در قید حیات بودید با عقد قرار دادی معتبر و پرداخت مبلغی او را به استخدام در آورده اید تا زمانی که در این دنیا نبودید بدل شما را بسازد ، بدل مالی شما که مسئولیت مالی سنگین شما در قبال خانواده تان را ادا می کند به شکلی که خانواده شما هیچ کمبود مالی احساس نکنند

بعله پس از مرگ از دست شما کاری بر نمی آید اما قبل از مرگ می توان پیش بینی آن روزی که نمی دانیم چه روزی است را بکنیم

و زمانی که آن اتفاق افتاد خانواده ما در نبود ما احساس امنیت و سلامت بکنند، بی اغراق می توان گفت در سطح کلان هم جامعه ما نیز سرشار از امنیت و سلامت می شود با یک پیش بینی به موقع

از کلیشه ها بی زارم اما ناچارم این بیت شعر از سعدی رو بگم چرا که احساس می کنم دقیقا متعلق به همینجاست

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز     مرده آن است که نامش را به نکویی نبرند

رویا پردازی

گاهی حسابی غرق رویا میشم و وقتی خودم رو بیرون می کشم تمام افکارم تا دقایقی خیس هستند از رویایی که در اون غوطه ور بودم و بعدش که بیرون میام و از فضای اون رویا خارج شدم کمی هم می لرزم . تازه می فهمم که دنیا رویا و خیالی که توش سیر می کردم چقدر شیرین و لذت بخش بوده و من الان اونجا نیستم و دقیقا توی واقعیت تلخ امروز هستم که از هیاهو اون خارج شدم و به رویای شیرین خودم پناه بردم .
مثلا همین امروز که مسیر شلوغ بود انداختم تو کمر بندی که تازه باز شده و از کنار کوه رد میشه .همینطور که داشتم تو جاده خلوت رانندگی می کردم رفتم تو رویای مسافرت های یه روزه تو دل کوه و دشت با ماشین آفرود . من همیشه عاشق یه ماشین آفرود گنده و قلچماق بودم ، تویوتا کالسکه ، پاژرو ، پاژن یا لندرور استیشن و حتی پاترول . غرق این خیالات شده بودم که لباس پلنگی با لکه های سبز به تن کردم با کوله پوشتی و پوتین های بلند سربازی به پام و یک دوربین عکاسی نشستم کنار آتیش و ماشینم کمی اونطرف تر پارک بود
از هوای نم نم بارون لذت می بردم و گرمای آتیش به دست و صورتم می خورد . بوی دود توی مشامم رو پر کرده بود و محو زیبایی جنگلی شده بودم که اونجا توقف کرده بود
رویای قشنگی بود . طبیعت گردی و  گشت و گذار تو جنگل و کوه و بیابون از آرزوهای منه ولی حیف که یه آرزو مونده.
نه وقتش هست نه پولش و نه پایه سفرش

مرده ها گاهی به خواب زنده ها می آیند

داستان از اینجا شروع میشه که از وقتی که تصمیم گرفتم ارشک رو دیگه ادامه اش ندم. مدتی می گذشت و تصمیم گرفته بودم دیگه کار ارشک رو تموم شده بدونم . نه این که دیگه ننویسم نه امکان نداره اما از شخصیتی که برای ارشک درست شده بود ناراضی بودم شخصیتی که شباهت های بسیاری به خودم داشت . خیلی وقت ها خیلی چیز ها رو هم تازه پابلیش نمی کردم یا به روی نت درافت می موند و یا به روی ذهن که با توجه به همه این ها شرایط پیچیده تر می شد . نیاز به تغییرات زیادی داشتم . شما نمی تونید به یکباره از شهر به قلب کوه برین برای زندگی اما باز هم همون ماشین شهری و سبک زندگی شهری رو داشته باشین . زندگی من دچار تغییرات زیادی شده بود و باید خودم رو با اون تغییرات تغییر می دادم نه این که زندگیم رو به فاک بدم برای حفظ چیزهایی که از قبل داشتم و یا مونتاژی عجیب داشته باشم از شرایط جدید و عادت های تخمی گذشته . پس به هیچ چا زورم نرسید جز این ارشک مادر مرده . اصولا از گذشته دوست داشتم که همه چیز رو ثبت و ضبط کنم و یادداشت کنم . یادم میاد از دفتر خاطراتی که تو دبستان گرفتم و با یه شوق وصف نا شدنی اومدم خونه که از این به بعد یادداشت کنم اما تا چند خط نوشتم و چشمم به خط فوق تخمیم افتاد حالم به هم خورد . راستش بیشتر خجالت می کشیدم که هم سایرین نوشته هام رو ببینن و هم خط فوق تخیلی من رو و اما روده درازی در گفتار که الان دارم انجامش می دم هم یکی از همین عادت هاست که باید کنار گذاشته بشه .

انقلابی قرار نبود در من رخ بده بلکه تغییراتی باید ایجاد بشه که تاثیراتی عظیم رو داشته باشه این که از چی ناراحتم و چه کارنباید بکنم و چه کار باید بکنم و اصولا چی به چی قراره بشه سر جای خودش میگم اما دوباره اومدم اینجا بنویسم چون تولد سورنا نزدیکه و خواستم اعلام کرده باشم برای اون تعداد فالوور اندکم و هم بعضی اوقات کس کلک بازی هایی پیش میاد نا خواسته که نمیشه ازشون ننوشت و جاشون اینجاست تو این بلاگ . گاهی هم اینجا می نویسم چون مرده ها  گاهی به خواب زنده ها میان . گاهی اینجا می نویسم چون فیلد کس کلک بازی که توی ارشک ایجادش کردم فیلد معرکه ای بود که سخته ازش دل کند . گاهی هنوز کس کلک بازی دوست دارم بکنم اما با کس کلک بازی دیگه زندگی نمی کنم . بعد از ارشک بزرگترین قهرمان و شخصیت برجسته ساختار و سازمان اشکانی و قوم پارت کسی هست که اسم اون اسم وبلاگ تازه ام است . اونجا می نویسم از این به بعد . اونجا شرح حالم رو درج می کنم و جلو میرم

یه روزی پیش اومد که واقعا از خودم بدم اومد . از وضعیتم حالم به هم خورد و احساس منزجر کننده ای داشتم و اونجا واقعا از ته دل اینو خواستم خواستم که عوض بشه خواستم که اینطوری دیگه نباشه

حق همه آدم هاست که شروعی دوباره داشته باشن . تکرار میکنم ، حق همه است که روزی شروع تازه ای رو داشته باشن و از شرایطی که ازش ناراضی هستند تکونی بخورن و جا به جا بشن

 

خداحافظ

سلام

عمر ارشک به دنیا نبود و داره میره . اما منتظر مقصد نیست . ارشک مقصدی نداره . ارشک تموم شد و ازبین رفت .درست مثل یه فلسفه نهیلیستی

از این که یه مدت ارشک اینجا بود و دوستان خوبی هم پیدا کرد خوشحالم و از طرفی هم ناراحتم اما باید اینطور میشد

راه ارشک در این مسیر به بیراهه می رفت و پایانی نا معلوم

این آخرین پست ارشک هست اما آخرین پست این نویسنده نیست .

نیاز به تولدی دوباره و شروعی نو داشتم و ارشک اولین قربانی این تولد بود . ارشک قربانی شد تا دیگری متولد بشه با شخصیتی و هویتی جدید

این محفل دیگه اونقدر برای ارشک خصوصی نبود و اساس شکل گرفتن ارشک انزوا اون بود

خداحافظ

آدم باید انسان باشه

من همیشه انسان و نوع بشر رو خارج از گونه حیوانات نمیدونم . پستانداری که اگر یک سری مولفات رو ازش بگیری گاهی حتی پست از حیوان هم میشه
من تا حالا زیاد دیدم خر یا همون الاغ رم بکنه و به عبارتی از کنترل خارج بشه و جفتک پرانی کنه . آدم ها هم رم میکنن .گاهی وقتی که نتونن احساساتشون رو کنترل کنن و بی مهابا عصبانی بشن رم می کنن و مثل حیوونا لنگ و لگد پرت می کنن.
مثلا من خودم چند وقت پیش رم کردم و بالانس احساسیم به هم ریخت . آنچنان عصبانی شدم که چشم هام داشتند از حدقه میزدن بیرون و صدام درشت و غیر قایل مهار شده بود و به یکباره فنر کلاشنکیف دهنم در رفت و رگبار حرف هایی که شایسته طرف مقابلم نبود شروع شد ماهیچه های گردنم منقبض شده بودن و انگشت اشاره ام به شکل توهین آمیزی به سمت طرف مقابلم بود اما رم کردن به همینجا ختم نشد تنها چند ثانیه بعد که وقتی که دیدم اشک هاش سرازیر شده نا خودآگاه فهمیدم چه گهی زدم و اشک های منم سرازیر شد بی اختیار . بقلش کردم و عذر خواهی کردم . گریه کردم و عذر خواهی کردم و پروسه رم کردن و بالانس نبودن احساسات ادامه داشت . فرداش که تو جاده پشت فرمون داشتم سبقت می گرفتم و خیره به جلو پنجره ماشین جلویی بودم  به دیشب فکر میکردم اصلا خودم رو نمی شناختم من اون جونور دیشبی بودم یا جونور امروزی که الان دارم با تعجب به سیر اتفاقات دیشب فکر میکنم

واکنش پنجم

همیشه زندگی بر وقف مراد و خواست آدم نیست . همیشه حوادث به سمتی که ما می خوایم نمیرن و همیشه آدم ها اون چیزی که ما می خوایم رو انجام و بروز نمیدن و واکنش ها و حرف های مورد نظر ما رو نمی زنن
زندگی ما رو بین این چالش ها قرار داده . چالش بین موقعیت ها و شرایط و افراد و همه اون چیزی که خلاف نظر و فکر ما به پیش میره و فعل و انفعال داره
در مورد حوادث و اتفاقات و از این قبیل کسشعرا که بعضا سرنوشت هم اسمش رو بعضی افراد میزارن .زندگی ما رو بین این چالش ها بالا و پایین میکنه . اما من می خوام در مورد آدم ها صحبت کنم و متعقدم چالش ها بین آدم ها مسیرهای مهم زندگی ما رو مشخص میکنه .شما به تنهایی نمی تونی بگی این مسیر زندگی من هستش و بدون در نظر گرفتن انسان هایی که در راه تو هستند به اون مسیر برسی. هوش اجتماعی و هیجانی در این موقعیت ها و چالش ها نقش تعیین کننده ای در رسیدن شما به هدفتون داره. انسان ها می تونن پل ها و کلید های شما برای رسیدن به شرایط و موقعیت های بهتر باشن و هم می تونن دیوار ها و دره هایی برای قطع کردن و سد کردن شما برای رسیدن به اون چیزی که می خواین باشن . تنها این ها نیست . انسان ها می تونن روان و روحیه شما رو بسازن و هم می تونن شما رو به پست ترین شکل ممکن پایین بکشن با تاثیرات منفی که در روان و روحیه شما میزارن . همه بستگی به برخورد ما با چالش هایی که زندگی در نحوه مواجهه با انسانها برای ما قرار میده داره.
ارتباطات آدم ها جذاب ترین چیزیه که من بهش علاقه دارم و مدت هاست مجذوبش شدم . وقتی یه کسی تو شرایطی قرار میگیره که طرف مقابلش که مورد محبت و علاقه و عشقش به هزار دلیل قابل گفتن و غیر قابل گفتن قرار داره اونوقت رفتار و افکارش تفاوت هایی باهاش داره نخستین ضربه ها از نارضایتی در درون آدم به وجود میاد . چون ما ذاتا و غریضا دوست داریم همچی بر وقف مراد و نظر و سلیقه شخصی ما پیش بره و جلو بره . همه چیز رو اونطور که دلمون میخواد و دوست داریم میچینیم و تنظیم میکنیم و این نارضایتی طبیعی هستش اما نحوه واکنش به اون سوالی هستش که مدت ها منو درگیر کرده و این یادداشت مروری بر مکاشفات من در برخورد با این موضوع هستش
می تونیم این تفاوت رو از کنارش بی توجه رد بشیم که خب نتیجتا بی توجهی ما سه پیامد داره . یا فرد هم نسبت به رفتار ما بی توجه میشه و هر کس مثه گوساله کار خودش رو میکنه و زندگی بی شباهت به طویله نمیشه یا این بی توجهی واقعا به شکل بی توجهی پیش نمیره و روی هم نارضایتی های خورد تلمبار میشه و با قر زدن های ریز و درشت شروع میشه که خب پیامدهایی قابل پیش بینی خواهد داشت و یا بی توجهی ما باعث دلخوری و نارضایتی طرف مقابل میشه چرا که همیشه افراد اون چیزی رو که نشون میدن نمی خوان و گاهی فقط سعی در تبادل کد دارن و انتظار واکنش هایی خاص رو در قبال کارهاشون میکشن . یعنی این که مثلا می دونه تو از چی بدت میاد صاف همونو میکنه و منتظر یه واکنش خاص از توست و رفتار گوساله منشانه فرد قطعا پیامد رضایت بخشی رو به همرا نداره اما از بی توجهی که بگذریم واکنش بعدی مقوله ابراز نارضایتی و مخالفت هستش که خب چند حالت داره مثلا سر مسایل بی اهمیت لزومی بر آن نیست و یا اصلا به چشم نمیاد اما در صورت تکرار شما فردی بهانه گیر یا شاید عصبی و کم طاقت جلوه می کنید که این ها هیچ کدام صفات مثبتی نیستند بر سر مسایل مهم هم کار پیچیده تر میشه و یا باید یکی از طرفین اقناع بشه یا دعوا پیش بیاد و یا یکی در نهایت خفه بشه که ناچارا زبان در کون کرده و به مرحله قبل یعنی بی توجه و الگوریتم سه شاخه اون برگرده اما راه ها و حالت های دیگه ای هم هست مثلا صبر کردن و صبور بودن که سه نتیجه رو همراه داره اول این که باید بگم شما صبر میکنی تا یه اتفاق
پیش بیاد مثلا طرف از رو بره یا عوض بشه و یا شرایط متفاوت بشه که خب نتیجه اول اینه که شما رو متوقع میکنه یعنی انتظار داری در ازای صبری که پیشه کردی نتیجه ای خاص رو بگیری و در صورت عدم حصول نتیجه یا سرخورده میشی و یا به شکل عصبی واکنش نشون میدی نتیجه دوم اینه که ظرف صبر شما پر میشه و از طرف بی تفاوتی سرریز میکنه که خب به الگوریتم بی توجهی  مجددا شما رو ارجاع میدم و یا در نتیجه سوم ظرف صبر به سمت مخالفت سرریز میکنه و الگوریتم یاد شده و گفته شده مخالفت پیش میاد در اینجا ذکر یک نکته ضروری هست و اون این که هر چی این ظرف بی صاحاب صبر بزرگ تر باشه نتایج هولناک تر میشه که نتیجتا صبر به عنوان راه حلی همیشگی توصیه کردنش صحیح نیست اما واکنش های دیگه ای هم هست که بروز و ظهور پیدا میکنه که یکی از اون ها راه کلیشه ای و نخ نما شده و بعضا مملو از دروغی به نام درک کردن هستش که خب اگه بشه این اتفاق یعنی درک کردن بدون تمام این اتفاقات و فضای پوشالی و کلیشه ای اون به وجود بیاد افسانه ای شیرین شکل گرفته که پایانی گرم در شب ها و روزهایی پر احساس رو رقم میزنه اما معمولا قصه انقدر زیبا پیش نمیره چرا که درک کردن و مقدار اون بستگی به علاقه شما به فرد مقابل و شرایط اون و همچنین علاقه شما به دلایل مخالفتتون داره که خب منطق و احساس اینجا درگیر نزاعی دست جمعی میشن که خودخواهی و عشق و کینه های گذشته و هزار یار دیگه رو برای این نزاع جمع میکنند پس رسیدن به نقطه درک حقیقی خیلی سخته اما حالت و واکنشی از نوع دیگه ای هم هست و اون به نظر من ماجراجویی و کندو کاو در طرف مقابل هستش . اگر انسانی ماجراجو و منعطف هستید و یا حداقل فکر میکنید که اینطور هستید میشه این واکنش رو هم در موردش صحبت کرد . عده ای هستند که سفر می کنند تا مست کنند و پارتی کنند و سکس کنند . عده ای هم هستند که سفر می کنند تا فقط بخواین و استراحت کنند و ریلکس کنند و عده ای هم هستند تا فقط بگردند و گشت و گذار کنند و گروهی دیگه پا رو فراتر گذاشتند و وقتی مثلا به اصفهان یا شیراز یا مشهد سفر می کنند سعی می کنند به جاهایی برن که مردم اون شهرها خودشون میرن و غذاهایی بخورن که اون ها می خورن . به لحجه هاشون توجه میکنند و فرهنگ اون ها .قلیه ماهی و بریونی می خورن و شله قلمکار و دنیا رو در اون چند روز سفر با یه حساسیت و جذابیت خاصی سعی می کنند از دید مردم اون شهر و فرهنگ اون شهر ببینن . نتیجتا با اون فرهنگ و اون ملت بیشتر آشنا میشن و کمی از فرهنگ و عقاید چند ساله به خوردشان رفته فاصله میگیرند چرا که همیشه اینطور نیست که اون چیزی که ما فکر میکنیم خوبه خوب هستش یا مثلا اون چیزی که ما فکر میکنم خوش مزه ترین غذا هستش خوش مزه ترینه و باید دیگر چیزها و دیگر نظرات رو در حد معقول تجربه کرد و یا از دیدگاه اون ها هم دید و بهش فکر و توجه کرد . که خب طبیعتا این انسان ها که  قطعا هر کس اطراف خودش چند تایی برای مثال زدن داره انسان هایی با افکار باز و روشن . تاثیر گذار و قابل اتکا هستند . واکنش پنجم از همین دست هستش یعنی در مقابل مخالفت ها فکر نکنیم که وای دنیا بر سرمان خراب شد و باید کاری برای ساخت و ساز آن و یا ممانعت از خرابی آن بکنیم بلکه گاهی فکر کنیم و اجازه بدیم خانه بی سقف رو هم تجربه کنیم و آشیانه بی سقف رو تهدیدی برای خودمون نبینیم بلکه اجازه تنفس هوایی تازه از جنس عقاید و نظرات طرف مقابلمون رو هم بدیم .گاهی قرمه سبزی رو ترش تر از همیشه بخوریم . گاهی زرد بپوشیم و گاهی هم مثلا شماعی زاده گوش کنیم . گاهی سریال و فیلم های متفاوت رو ببینیم . بخدا هیچ آسمانی به زمین نمیاد . شاید خوشمون اومد از تجربیات جدید و اگر هم نیومد حتما انسانی منعطف تر و قوی تر از گذشته ای شدیم که فقط مرغ یکپا داشتیم و چدنی فکر می کردیم . تو این چند ساله درس و دانشگاه و علم مواد رو زیر و رو کردن یه مثال خوب همیشه تو ذهنم مونده و اون این که آهن هر چقدر پرکربن تر و چدنی تر و سخت بشه شکننده تر هم میشه اما فولاد با کربنی کم تر ناخالصی کمتر و انعطافی بیشتر فلزی مقاوم تر پر کاربرد تر و موثر تر و قابل اطمینان هستش. کل صحبت من همونطور که حتما متوجه شدین در مورد هر گونه رابطه و برخوردی با افراد نیست بلکه فقط در مورد روابط احساسی با کسی هستش که از تمامی فیلترهای شما گذشته و به طور جدی باهاش وارد رابطه ای جدی شدین .
من خودم همه واکنش های گفته شده رو تجربه کردم و از واکنش پنجم خیلی استفاده نکردم ولی قصد بیشتر امتحان کردنش رو دارم . به دو نتیجه اساسی و بنیادی رسیدم یکی این که تمام تاثیرات این واکنش ها به شکل عجیبی آینه گونه هستن و تاثیری دوطرفه داره و دوم این که همه این ها من رو بر سر مسایلی یا به بن بست کشانده و یا مساله رو پیچیده تر کرده به جز واکنش پنجم اما واکنش پنجم همیشه و همیشه اولین راه نیست و باید داخل پرانتز بگم همه واکنش ها قابل استفاده هستند و همه اون ها پایانی تلخ اونطور که ذکر شد رو به همراه ندارند.اما واکنش پنجم طرف رو شوکه میکنه سپس مجذوبش میکنه بعد اون رو شیفته شما میکنه و در آخر فرد رو با نتیجه فکری که در نگاه اول مخالف با شماست آشنا میکنه چرا که اون شما رو جلوش چشمانش میبینه و از همه مهم تر رابطه فدای مسایل پوچ و مخالفت های بی اهمیت نمیشه بلکه در واکنش پنجم مهم ترین نتیجه استحکام و گرمی رابطه هستش که در کانون قرار میگیره و شما رو انسانی منعطف تر و قابل اتکا تر می سازه . فراموش هم نباید کرد که این مسیری دو طرفه است و اگر این ادراک در طرف مقابل به وجود بیاد شما هم طعم اون رو میچشین . طعم این رو که شریک و طرف مقابل شما در مقابل حرکتی از طرف شما که فکر میکنید با اون مخالفه با رقبت و میلی عجیب و مثال زدنی جلو بیاد که احساسی دلچسب هستش
در آخر باید بگم تصمیم ما برای انتخاب واکنش مناسب و مدیریت احساسات و غرایض شخصی و ذاتی در موجهه با چالش های انسانی و عاطفی زندگی بیشترین تاثیر رو در لذت بردن ما از زندگی داره
ارشک -تابستان 93